تبليغاتX
خصوصی
 

الحمدلله سلامتی مادر نیز به وضع عادی خود برگشت

تقریبا بیست روز پیش مادرم بصورت اورژانسی به بیمارستان منتقل شد وقتی بالای سرش رسیدیم وضع بسیار وخیمی داشت تهوع و خونریزی شدید معده

پزشک محترم پس از معاینه و آزمایشات مربوطه  به این نتیجه رسید که تنها راه چاره انجام عمل جراحیست 

درحالیکه از طرف ما به دلیل ادامه خونریزی  مخالفتی برای عمل جراحی نبود پزشک جراح بیمارستان از انجام عمل جراحی طفره میرفت آنهم به دلیل موجه ناتوانی وفرتوتی و  پیری مادر .

 میگفتند جسم این پیرزن توانایی تحمل عمل جراحی نداره و باید  از طریق تزریق دارو به درمان ادامه داد و منتظر لطف خدا بود

الحمد لله لطف خدا شامل حال ماشد و تلاش پزشکان و پرستاران نتیجه داد با تزریق دارو و اندسکوپی و سوزاندن لیزری محل خونریزی  حال مادر روبه دگرگونی گذاشت و بعد از چند روز از بیمارستان مرخص شد

خوشبختانه مادر راضی شد به جای رفتن به خانه خودش مدتی مقیم خانه فرزندانش شود سه چهار روزی به خانه دختر ته تغاری اش رفت و بعد به خانه ما آمد

 تا امروز تقریبا ده دوازده روزاست که ایجا نزد ما به سر می برد استراحت میکند و قدم میزند و نماز میخواند و خدا را شکر میگوید

امروز صبح که تلفنی با یکی از خواهرانم صحبت میکرد به خواهرم گفت : تازگی ها پسرم بچه داری میکند رختخواب مرا پهن میکند و جمع میکند برام بستنی میخرد و آب میوه دهنم میکند . خدا خیرش دهد

البته به دلیل مادر شوهر بودن مادرم  یادش رفت از عروسش تشکر کند زیرا که عروس مهربانش که همسر بنده باشد علاوه بر اینکه در تمامی شبهای بستری بودن مادرم در بیمارستان شبها نزد مادر  ماند و از او مراقبت کرد در خانه نیز از او مراقبت میکند و مواظب اوست

پی نوشت :    امروز صبح خواهر بزرگم تلفنی به مادرم گفته بود که بعد از ظهر  میاد و اون را چند روزی نزد خودش میبرد مادر که حوصله اش سر رفته بود با خوشحالی انتظار بعد از ظهر را میکشید

 از خوشحالی خواب بعد از نهار را فراموش کرد !!!  یعنی خوابش نبرد !!!

مثل بچه مدرسه ای ها که منتظر آمدن سرویس مدرسه هستند جوراب هایش را پوشید و لباسش را عوض کرد و ساک و لوازم و دارویش را دور خودش جمع کرد و منتظر نشست ...  چشمشهایش به در بود و گوشهایش به زنگ تلفن

 

تاج از فرق فلك برداشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره يافتن

هر نفس شهدي به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتي چون ماه دربر داشتن

صبح، از بام جهان چون آفتاب

روي گيتي را منور داشتن

شامگه ، چون ماه رويا آفرين

ناز بر افلاك و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلك

بال در بال كبوتر داشتن

حشمت و جاه سليمان يافتن

شوكت و فر سكندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زيستن

ملك هستي را مسخر داشتن

بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است

لذت يك لحظه مادر داشتن

(فريدون مشيري)

+ نوشته شده در  88/04/09ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

هفت هشت سال پیش تنها سرمایه مادی منقولم را دادم و یک قواره زمین سیصد متری در منطقه ۹ شهرداری شیراز خریدم و به عنوان مهریه به نام همسر عزیزم کردم که اگر تصمیم گرفت جانش را آزاد کند مجبور نباشد مهرش را حلال کند

تا اینکه امسال عیال محترمه پیشنهادی ارائه کرد مبنی بر اینکه پاداش آخر خدمتم که سیزده چهارده  میلیون تومان میشود را روی زمین فوق بریزیم و یکی دو واحد نقلی برای پسران دم بختمان درست کنیم تا بلکه  یاری کنیم و باری  از دوش دولت جمهوری اسلامی و صندوق مهر مسکن سازی برداریم و صف طویل بی مسکن ها را به اندازه دوسه نفر کوتاه کنیم

من هم کفش و کلاه کردم و به دنبال مجوز رفتم ...

 پس از نشان دادن مدارک و کارشناسی کردن زمین  و پر کردن فرم و پول دادن برای میخکوبی زمین و  به دنبال نقشه رفتن و تعیین مهندس ناظر و این میز و اون میز رفتن و  غیره غیره ... گفتند که زمین شما شامل سهم خدمات شهرداری میشود

گفتیم یعنی چی؟؟؟ گفتند برو فلان میز تا به شما بگویند یعنی چی!!!

رفتیم فلان میز و یارو نگاهی به پرونده زمین کرد و چرتکه انداخت و گفت : یعنی اینکه علاوه بر حق نظارت و غیره غیره شما باید بیست هفت ملیون تومان به عنوان سهم خدمات به شهرداری بپردازید !!!

گفتیم یعنی اگر بیست هفت ملیون سهم خدمات بپردازیم دیگه نمیخواد حق انشعاب و برق و گاز و آب و فاضلاب بدهیم؟؟؟

 گفتند اونها جای خودش را داره و ربطی به شهرداری نداره حق انشعاب برق را به اداره برق و گاز را به اداره گاز و آب را به اداره آب و ... باید بپردازید این پول برای جدول بندی و خیابان و کو چه و پارک و فضای سبز و غیره است

گفتیم اونجا که هنوز خیابان کوچه ندارد !!! گفتند انشاءلله میکشیم !!!

گفتیم اونجا که هنوز جدول بندی نشده ؟؟؟  گفتند انشاءالله جدول بندی میشه !!!

گفتیم اونجا که هنوز پارک و فضای سبز وجود نداره ؟؟؟

گفتند بابا خیلی توقع شما زیاده !!! مشکل دیگری ندارید ؟؟؟

گفتیم آخرین مشکل ما این هست ریاضی مان ضعیف است

گفتند لابد میخواهید کلاس خصوصی هم برایتان ایجاد کنیم ؟؟؟

 گفتیم نه بابا !!! فقط لطف کنید با ماشین حساب برای ما حساب کنید اگر از  این سیزده چهارده میلیون پاداش آخر خدمت بیست وهفت میلیونش را به شهرداری بپردازیم !!! چقدر دیگه توی دست و بالمون ببخشید توی حسابمون میماند تا ساختن ساختمان را شروع کنیم

لطفا اگر ماشین حساب دارید برای ما حساب کنید !!!!

پی نوشت :

مالک اصلی سالها قبل بر اساس قوانین موجود در آن زمان چند هکتار زمین را تحت نظارت سازمانهای مربوطه تفکیک نموده و فروخته و پول ها را کیسه کرده و برده است اکنون شهرداری یقه من نوعی خریدار را گرفته و سهم خدماتی میخواهد آن هم به قیمت گزاف سر گردنه !!!

گنه کرد در بلخ آهنگری

به شوشتر زدند گردن مسگری

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

مسافرت و سفر های نوروزی مکمل حلول هر سال جدید و سفره هفت سین و دید و بازدید نوروزی است

الحمد الله هرسال مسافرت جزو تقدیرات ماست .هرچند کوتاه مدت و کوتاه مسافت !!!

امسال هفته اول سال را به دید وبازدید اقوام در شیراز پرداختیم و طبق برنامه هرساله راهی سفر شدیم

سفر ما از فارس شروع و به خلیج فارس و حزیره قشم ختم  شد

در آغاز سفر پس از پشت سر گذاشتن محدوده شهرستان شیراز وارد مناطق گرمسیر فارس شدیم

تقریبا یکساعت بعد از حرکت از شیراز به نخلستانها باغهای مرکبات خفر رسیدیم و  باگذشت تقریبی  یکساعت دیگر  به نخلستانها و باغهای انبوه جهرم رسیدم

طی یک اقامت دو سه روزه در جهرم اسیر بارندگی بی سابقه و شدیدی شدیم که برای مردم جهرم هم بی سابقه و غافلگیرانه بود !!!! نزدیک به نود میلیمتر باران در عرض چند ساعت مختصر !!!

در همان محدوده اقامت ما برای جلوگیری از تخریب منازل ناچار شدند دیوار باغ و نخلستانی را خراب کنند تا جهت سیلاب تغییر کند !!!

بلافاصله کلیپ غرق شدن اتومبیل ها در درودخانه درون شهری جهرم به موبایل ها بلوتوث شد

کلیپی که از سیلاب جهرم دیدم عبارت بود از کشانده شدن یک اتومبیل پژو از سیلاب خیابان به طزف رودخانه و مسدود شدن چند ثانیه ای یکی از دهنه های  پل بوسیله ماشین غرق شده و پرس شدن ماشین با فشارقدرتمند آب و خارج شدن قطعات اوراقی ماشین از طرف دیگر پل بود !!!

بعداز دید و بازدید  آشنایان و استشمام بوی خوش بهار نارنج و بهار مرکبات وخوردن حلوای خرک  و ماست ترکی کم نظیر منطقه و  نوشیدن آب زلال و گوارای جهرم !!! مسافرت را ادامه دادیم و به طرف لارستان حرکت کردیم

در منطقه لارستان خشکسالی به خوبی نمایان بود و  از طراوت و سرسبزی  خبری نبود آنچه در منطقه لارستان جالب بود دیدن آب انبارهای متعدد و زیبایی بود که کیلومتر به کیلومتر دیده می شدند

پس از عبور از لارستان و خارج شدن از استان فارس وارد استان هرمزگان شدیم   در این منطقه هم از سرسبزی و طراوت بهار خبری نبود تنها نشانه بهار نسیم خنکی بود که مشاممان را نوازش میداد

در قسمتی از بندر عباس (هرمزگان )منطقه ای بود به نام کهورستان که درختان گرمسیری زیبایی به وفور در آن دیده می شد  شاخه های آن با برگ های ریز و موازی خود همچون چتر سایه بان خوبی برای عابران بود 

با رسیدن به بندر پل که روی تابلو آن نوشته بو د بندر پهل ماشین های متعددی منتظر سوار شدن بر لند کرافت و یدک کش هایی بودند که ماشینها را به قشم منتقل میکردند  .

 ما هم به صف منتظران پیوستیم و در این فاصله از ماشین پیاده شدیم و کنار اسکله رفتیم و به تماشای امواج ملایم و باشکوه خلیج همیشه فارس و دورنمای جزیره قشم پرداختیم جزیره ای به طول تقریبی صد و ده کیلومتر که عینهو یک کشتی غول پیکر روبروی ما قرار گرفته بود

بالاخره  نوبت ما فرا رسید .با ماشین وارد یدک کش شدیم چند تریلر و کامیون هم قبل از ما وارد یدک کش شده بودند با حرکت یدک کش در حین تماشای خلیج به بندر لافت قشم منتقل شدیم

پس از خروج از اسکله و بندر دوباره ما ماندیم و جاده آسفالته اما در جزیره قشم !!!

از بندر لافت تا شهر قشم تقریبا چهل پنجاه کیلومتری مسافت بود .بالاخره به شهر قشم رسیدیم

+ نوشته شده در  88/01/20ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

بالاخره سال موش باهمه موذی گریهایش دمش را روی کولش گذاشت و بساطش را جمع کرد و  رفت

حیوونی این دل بیچاره من که هر سال باید کالبد عوض کنه و دچار تناسخ ارواح بشه امسال باید گاو بشه !!!

حقیقت اینکه  سالهاست که  گاو هستیم و ما را میدوشند امسال که سال گاویه جای خودش را دارد !!!

شیرم گوشتم پوستم دلم  قلبم همه و همه بر شما مبارک !!! برهمه شما مبارک !!!

سالی که گذشت  دلم موش شده بود !!!  تقاضای بازنشستگی پیش از موعد دادم  و خوشبختانه مورد موافقت قرار گرفت

دل موشی من  موذیانه تار و پود افکارم را میجوید ۳۶۵ روز دندان روی جگر گذاشتم و صبر کردم تا نوبتش تمام شود و برود و نوبت آقا گاوه برسد

یادمه چند سال پیش که سال سگ بود این دلم را مثل سگ ترسانده بودم  همچین قلاده به گردنش انداخته و تربیتش کرده بودم که عاشق هرچی موش و گربه شده بود !!!  عقلم باورش نمیشد !!!

وای وای وای!!! از  اون سالی که سال مار بود از بس  این و اون نیشم زدند !!! فکر نکنید منهم بیکار نشستما ... سال مار همه مار میشن   ...ای... وای !!!  عیال داره ماع !!! ماع !!! میکنه بروم ببینم چه خبره ؟؟؟ چه کارم داره !!!!!!!

نمیدونم چرا همه را گاو میبینم !!!

حرف از سال خروس و بقیه حیوونا  بمونه برای بعد ...فعلا  شعر زیبای (آیا دوباره مثل همان سالهای پيش

امسال هم بدون تو تحويل می شود؟  ) را از  ( زهرا بيدکی )داشته باشید

........................................

عشق از من و نگاه تو تشکيل می شود

گاهی تمام من به تو تبديل می شود.

وقتی به داستان نگاه تو ميرسم

 يکباره شعر وارد تمثيل می شود

ای عابر بزرگ که با گام های تو

از انتظار پنجره تجليل می شود

 تا کی سکوت و خلوت اين کوچه های سرد 

 بر چشم های پنجره تحميل می شود؟

ايا دوباره مثل همان سالهای پيش

امسال هم بدون تو تحويل می شود؟

 بی شک شبی به پاس غزلهای چشم تو

 بازار وزن و قافيه تعطيل ميشود

 آن روز هفت سين اهورايی بهار

موعود ! با سلام تو تکميل می شود...

( زهرا بيدکی )

+ نوشته شده در  88/01/01ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

این ترقه بازهای بی فرهنگ دیگه شورش را در آورده اند  !!!!!!! وآبروی این رسم زیبا را برده اند و آن را به چهارشنبه وحشت!!!! تبدیل کرده اند

هرچی بهشون میگیم باباجون ترقه بازی هم حساب و کتاب و فرهنگ خاص خودشو داره  و این رسمش نیست که با بی رحمی کنار زن و بچه و پیر مرد و پیر زن  غافلگیرانه ترقه بمبی!!!! پرتاب کنی !!!توی گوش دراز تر از خرشون که فرو نمیرود هیچ!!!!!بلکه باید مواظب باشی ناغافل یکی از همین ترقه ها توی یقه یا توی جیب پیراهنت نیندازند !!!!

دیگه از هرچی چهارشنبه سوریه حالمون به هم میخوره نه تنها نظر من همینه بلکه اکثرا همین را میگویند

 بعد از ظهر که من و عیال برای خرید به خیابون رفته بودیم ناگاه چندتا از اون ترقه های وحشتناک ناغافل بین ماشین هایی که پشت چراغ قرمز توقف کرده بودند منفجر شد آنچنان همه را ناراحت کرد که تعدادی از راننده ها از ماشین بیرون آمدند و به جستجوی طرفی که ترقه را پرتاب کرده بود پرداختند و هرچه بد و بیراه بود نثار خواهر و مادر طرف کردند

طرف شانس آورد که به دست رانندگان نیفتاد وگرنه تکه تکه اش میکردند به طوری که  بزرگترین تکه ای که از بدنش باقی میماند شاید گوشش بود

سال گذشته اکثر همکارانم میگفتند با خانواده هماهنگ کرده ایم که در چهارشنبه سوری که همان سه شنبه شب باشه حتی برای خرید هم  از خانه پا بیرون نگذاریم

یاد اون سالها به خیر که از غروب به بعد مردم دسته دسته به کوچه و خیابون میامدند و قسمت به قسمت آتش روشن میکردند و با ساز و آواز میگفتند و میخواندند و از روی آتش می پریدند و با خاطره ای خوش چهارشنبه سوری را سپری میکردند  

 

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

تا نباشی روز مردن بی‌اصول (نحن نزلنا) بخوان و شکر کن

................................

بنشین بر سر بالین وفات دل ما 

 این گذاریست که یک فرصت تجدید ندارد

بعد از اینکه دیروز خبردار شدیم دوست و همکار سابقم  حمید در آغاز پنجاهمین سال عمرش از دار فنا به دار بقا پیوسته  امروز هم خبرمان دادند که تنها داییمان بعد از مدتها بیماری و بستر نشینی جان به جان آفرین تسلیم و به رحمت ایزدی پیوسته

........................................

محسنان مردند و احسانها بماند

ای خنک آن را که این مرکب براند

..........................................

داستان مفصلیست داستان دایی

بگذریم از دوران جوانی اش که به علت تک پسر بودن مورد لطف و مرحمت بیش از حد پدر قرار داشته و هر آنچه که امکان داشته به تفریح و تفرج و سیاحت و جهانگردی پرداخته و پس از فوت پدر باد آورده را به باد نیستی داده

گر میان مشک تن را جا شود

روز مردن گند او پیدا شود

..........................................

و اما آنچه از گذشته اش  به روزهای رنج آور و درد آور آخر عمرش مرتبط است قضیه ازدواج های متوالی او و به جا ماندن تک فرزند او از اولین ازدواجش است فرزند پسری که نقش ممتدش در زندگی همسرانش نمایان و حزن انگیز است

انشاء الله در آینده سعی میکنم پاره ای از این قضایا را مکتوب نمایم  فعلا به اشعار زیبایی از مولانا که گویا در آخرین روز های حیاتش سروده اکتفا میکنم

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو   هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
کشت و  کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

 

+ نوشته شده در  87/12/21ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

عيال نازنين اينجانب هر سال در آخرين ماه سال قبل از فرا رسيدن عيد نوروز  اختصاصا بنده را دربست در اختيار خودش قرار ميدهد تا براي خريد کفش و لباس و اقلام مورد نياز شب عيد همراهش باشم

قبل از هر گونه شبهه اي عرض کنم که همسر بنده بهترين و کم خرج ترين همسر دنياست و اگر در دنيا يک همسر خوب وجود داشته باشد کسي نيست جز همسر بنده

اصلا بزرگترين موفقيت اينجانب و بزرگترين هنر اينجانب اين بوده که توانسته ام همسري به اين خوبي  پيدا کنم و مخ بزنم و به تور بزنم  

خريد کردن عيال محترمه اينجور نيست که ليست بردارد و به بازار برويم همه را يکجا خريد کنيم و برگرديم خير بلکه اقلام مورد نياز را طوري دسته بندي کرده که تقريبا هر يکي دو روز به يک دسته خاص اختصاص دارد که مجموعا دو سه هفته آخر سال را در بر ميگيرد با يکي دو روز فاصله و استراحت به شکل زير :

1- خريد کيف و کفش

يکي دو روز براي خريد کفش و کيف  خودش ودر ضمن خريد کفش بنده که معمولا از سر دزک همان خيابان احمدي شروع میکنیم و در ادامه به خيابان داريوش (توحيد فعلي ) و چهار راه خيرات واقع در خيابان لطفعلي خان زند و خيابان مشير فاطمي و نهايتا به چهار راه سينما سعدي ختم ميشود

2- خريد پارچه و  لباس در دو فاز 

در فاز اول همراه بچه ها به بازار ميرود و به بچه ها مشاوره خريد ميدهد اينکه ميگويم بچه ها  اونها همچين هم بچه نيستند زيرا اولين پسرمان  کارشناسي اش تمام شده و به اصطلاح براي خودش مهندس شده

اون دوتای دیگه هم یکیش سال آینده مهندسیش را میگیره ویکی دیگرش نیز یکسال بعد از او تحصیلات دانشگاهیش تموم میشه  

در فاز دوم  مرا به بازار ميبرد و براي خودش پارچه و لباس ميخرد اگر زورش برسد براي من هم پيراهن و شلوار و غيره مي خرد  ناگفته نماند که خوشبختانه همسر بنده هميشه هواي جيب مرا داشته و الحمد لله کمترين خسارت را به جيب بنده وارد ميسازد

براي خريد پارچه و لباس معمولا  از سه راه احمدي واقع در خيابان لطفعليخان زند خريد شروع میکنیم در ادامه به پارامونت و سينما سعدي و نهايتا به خيابان ملاصدرا ختم ميکنیم

3- خريد لوازم سفره هفت سين

 براي خريد هفت سين اقلام مورد نياز  سفره عيد نوروز   به اکثر خيابانها ميتوان رفت ما  معمولا به دروازه کازرون و شاهچراغ و سه راه احمدي ميرويم  خوشبختانه هر سال مقداري از اقلام هفتگانه  سفره هفت سين و لوازمات جانبي آن  از قبل در خانه موجود است

 4 خريد آجيل وشيريني و خوراکي هاي مخصوص اين ايام که خوشبختانه اين مورد خيلي راحت و ساده به انجام ميرسد

 5- خريد ميوه شب عيد

در بعضي سالها همريشان عزيز مرکبات را  از باغداران به صورت عمده خريد ميکنند و يکي دو کارتن هم براي ما ميگذراند  و براي خريد ميوه هاي ديگري مانند سيب و غيره به سراغ  وانت بارهاي مستقر در خيا بان هاي اطراف ونهايتا از بازارچه ميوه فروشان دروازه کازرون خريد ميکنيم

+ نوشته شده در  87/12/18ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

سیرک بازان ایتالیا در حوالی مجتمع خلیج فارس شیراز

حدود یکماه پیش خبردار شدیم که سیرک بازان ایتالیایی قرار است در شیراز اطراق کنند و به نمایش بپردازند تا اینکه دیروز پسر بزرگ یکی از همریشانم (همان باجناق) خبر داد که سیرک بازان کارشان را شروع کرده اند من و خاله اش را  دعوت کرد تا با هم به دیدن سیرک برویم  چهار نفری همراه  بچه شش ماهه کوچولو موچولویشان راهی سیرک شدیم  

آنچه بیشتر از سیرک برای من و خانمم جالب بود وجود یک خانم یا شاید هم دختر خانمی بود که در تجدد تحجر پیدا کرده بود (تحجر از ریشه حجر به معنای سنگ گرفته شده ) واقعا سنگ شده بود

 گویا به جز خود نمایی و نمایش هیچ چیز دیگری حالیش نبود علاوه بر اینکه زنان  و مردان به نوعی اورا زیر نظر داشتند رفتارش برای تعدادی از جوانان خنده دار تر از نمایش کوتوله های سیرک شده بود

 مانکن گونه گام بر میداشت و  رقاص مابانه دست تکان میداد و می خرامید و عشوه می پراکند

هنگام برگشتن وقتی که  توی ماشین نشسته بودیم علی پسر همریشم با اشاره به یکی دیگر از این دختر خانم ها به همسر جوانش گفت  اگر این دختره را سوار کنم چه کار  میکنی ؟

همسر جوانش نیز بلافاصله جواب داد : پر و پیتش میکنم (یعنی همان بلایی سرش میاورم که مرغ هنگام کندن بال وپر بر سرش میاورند )

من هم بلافاصله گفتم :خواهشا اجازه بده موقع پر و پیت کردنش ما هم به تماشا بایستیم

اصلا ما ایرانیان در افراط و تفریط نظیر نداریم  ضزب المثلی هست که میگه : نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی

+ نوشته شده در  87/12/13ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

خیلی دوست دارم اگر کسی کادو یا هدیه یا سوغاتی برام میاره حتما خوراکی و خوردنی باشه

از سوغاتی های شهرمون نون یوخه و نون شیرینی و پالوده را خیلی دوست دارم

تابستون وقتی هوا گرمه  پالوده میخریم و به خونه میاریم و  آبلیموی تازه و یا آبلیمویی که خودمون

تهیه کرده ایم  وک ولم  ( یعنی فراوون تا دلت بخواد )میریزیم روی پالوده و میخوریم  .

 جای شما خالی

چند مدت پیش که  به باغ ارم رفته بودم  بساط پالوده فروشی  اون اطراف دیدم

چون مقداری  هوا گرم بود  هوس کردم فالوده بخورم . وقتی نزدیک شدم  از سلیقه پالوده فروش

خوشم نیامد  پالوده ای را به معرض فروش گذاشته بود که آبروی پالوده شیراز را برده بود چون یارو پالوده ای با رشته های کلفت و خشن آورده بود و دست مردم می داد اون هم با قیمت  دولا و پهنا

به نظر من بهترین پالوده  پالوده ای هست که رشته هایش ریز و ظریف باشه اون هم با ابلیموی تازه

واما اینکه در این پست از پالوده نوشته ام علتش اینه که امروز  توی گردشم در رسانه ها ی اینترنتی به مطلبی روبرو شدم که در روایتی از یک توریست  انگلیسی نوشته بود :فالوده شیراز فوق العاده است

اگر مایل باشید اون را کامل بخونید وارد لینک  زیر شوید

 کلیک کنید    روایت یک توریست انگلیسی از شیراز / فالوده شیراز


     کلیک کنید     شیراز / از زبان یک جوان به شیوه خودش

+ نوشته شده در  87/12/13ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

این روزها که دوران بازنشستگی را طی میکنم  فرصت و اوقات فراغت  فت و فراوون!!! 

 قسمتی از وقتم را  گذاشته ام برای وبگردی!!! دست به وب گردی میزنم و آراء و افکار و نوشته ها را در وبلاگ ها و سایت ها مطالعه میکنم 

 نوشته های تعدادقابل توجهی  از وبلاگ ها از آه و ناله و افسردگی و ناامیدی و به آخر خط رسیدن و کذالک تشکیل شده در حقیقت وبلاگشون شده غمنامه

 یادم می افته به بیش از سی سال پیش اون وقتها که شاگرد دبیرستانی بودیم و خبری از کامپیوتر  و  اینترنت و این قبیل سیستم های جور واجور نبود جوانان غمنامه هاشون را توی دفتر خاطرات ویا  حاشیه کتاب و دفتراشون مینوشتند .

 و ما هم گاهی وقتها تا فرصت را مناسب می دیدیم مخفیانه کتاب و دفتر همکلاسی هامون را  برمی داشتیم و حاشیه نویسی هاشون را دید میزدیم 

مثل این عبارات:

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست     ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
.............................
 

این چه عشقی است که در دل دارم / من از این عشق چه حاصل دارم / می گریزی ز من و در طلبت / 

باز هم کوشش باطل دارم

............................

دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

..........................

نمي‌دانند چشمه اشكم چندي است كه خشكيده.

نمي‌دانند تمام خيالم را پشت افكارم پنهان كرده ام تا نبيند آنكه نبايد.

نمي‌دانند عشقي كه از آن حرف مي‌زنند براي من واژه‌ايست در حد بازيچه شعر.

نمي‌دانند تمام حرف‌هايم درون چشمانم است آنكه بايد، مي‌فهمد.

........................................................

  اون موقع ها فکر میکردم وضعیت اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی موجود اون زمانه  موجب شده جوانان چنین غمباد بگیرند و اینگونه بنویسند

 اما امروزه با مطالعه اینگونه وبلاگها متوجه شده ام که نه خیر !!! این امر مختص به زمان ما نبوده بلکه   ویژگی  خاص دوران جوانی هست که موجب نوشتن این غمنامه ها میشود  کما اینکه امروزه هم همانند گذشته  مطالب و نوشته هایی توی همان مایه و موضوعات غمالود سابق نوشته میشه اما نه اختصاصا توی دفتر و حاشیه کتاب بلکه توی وبلاگ و سایت و غیره

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

 یکی از همسایگان ما که خانواده ای متین و با شخصیت هستند پسرشون به سن مشمولیت رسیده طبق قانون باید خدمت مقدس سربازی را پشت سر بگذارد   اما از آن جایی که طفلک از نظر عقلی دچار نقصان نسبی هست و مشکل داره پدرش در تکاپوی گرفتن معافی او برآمده

مشکل ذهنی این پسره به حدی بارز است که هر کسی با اولین برخورد با او متوجه  این اشکال میشه

امروز پدراین طفلک از من و دو نفر دیگه همسایگان درخواست کرد که با همراه داشتن مدرک شناسایی به عنوان شاهد و گواه به کلانتری و پاسگاه محله برویم

گفتیم بابا این که دیگه نیاز به گواه نداره  ((رنگ رخساره گواهی دهد از سر ضمیر ))

گفت : روال اداریه دیگه  

با چند نفر از همسایگان همراه مدارک شناسایی با پدر اون طفلک راهی پاسگاه و کلانتری شدیم

در بین راه یادم به خاطره ای از خودم افتادم  براشون تعریف کردم  و اینکه :

در دوران جوانی در رژیم شاهنشاهی محمد رضا شاه پهلوی پس از این که دیپلم گرفتم و یکی دو سال هم پشت کنکوری بودم   مادرم تلاش میکرد پرونده من را برای کسب معافیت سربازی به جریان بیندازه

در اون زمان پدرم به علت بیماری از کار افتاده محسوب می شد و مادر اصرار داشت معافیت کفالت بگیرم

پس ار دوندگی های فراوان و رفت و آمدهای زیاد و بردن صدها گواهی و نامه و مدرک و فتوکپی وغیره

و ازاین اتاق به اون اتاق و از این طبقه به اون طبقه رفتن و پرونده را نشان  سرهنگ و  سرتیپ و غیره دادن و ماهها چشم انتظاری  بالاخره روز موعود فرا رسید

وقتی پرونده مختومه مبارکه را دستمان دادند متوجه شدیم  ای داد و بیداد   به جای اینکه مرا معاف کنند  پدرم را معاف کرده اند

دوباره روز از نو و روزی از نو کلی دوندگی کردیم تا به جناب سرهنگ و سرتیپ شاهنشاهی حالی کنیم که باباجون تقاضای معافی برای من بوده نه اینکه برای پدرم

خوشبختانه بعد از دوندگی های مجدد و فراوان...  تلاش مادر به ثمر رسید و فرزند دسته گلشان به معافی کفالت دست یافت

جالب اینجاست که یکی دو سال بعد پس از اینکه نظام شاهنشاهی منقرض شد و به موزه ها پیوست و نظام جمهوری اسلامی برقرار شد براساس قانون جدید  متولدین ۱۳۳۶ و ۱۳۳۷ از خدمت مقدس سربازی معاف شدند ... من هم یکی از افراد بودم  که هم اکنون  دارای معافیت دو جانبه هستم

 

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

دیروز جمعه بود و من و پسر آخرینم قرار مان بر این بود که به نمایشگاه بین المللی شیراز  برای بازدید از دستاوردهای سی ساله انقلاب اسلامی ایران   برویم

همین کار را انجام دادیم بیست درصد نمایشگاه مفید بود بقیه برای پر کردن قافیه بود چون قافیه تنگ آید شاعر به جفنگ آید

مثلا در غرفه شهرداری شیراز  پرسیدیم :آقا ببخشید میشه یک توضیحی در مورد عملکرد و برنامه های گذشته و آتی ناحیه  به ما بدهید گفت متاسفانه از این ناحیه ای که شما گفتید مسئولش حضور ندارد  

گفتیم بروشوری  کاتالوگی نقشه ای زهر ماری کوفت کاری چیزی از این ناحیه به ما بدهید گفت :متاسفانه  نداریم    گفتیم از فلان ناحیه ... گفت متاسفانه از اون ناحیه هم کسی اینحا نیست تا جوابگوی شما باشد  و ازما خواست به همان پوستر و کاغذهایی که به دیوار چسبانده بودند نگاه کنیم

به غرفه اداره کل ثبت واسناد و املاک استان فارس  رفتیم و با خوشحالی یک سی دی محتوی توضیحاتی از عملکرد این سازمان گرفتیم و گفتیم : خوب شد ...به خانه که رفتیم می نشینیم پای کامپیوتر و با خیال آسوده عملکرد سی ساله  این سازمان را مشاهده میکنیم

تا اینکه امشب سی دی را توی سی دی رام گذاشتیم منتظر اجرا شدیم

چشمتان روز بد نبیند پنجره ای ظاهر شد با خطوطی عجیب و غریب که به هیچکدام از خطوطی که ما می شناختیم مشابهت نداشت نه فارسی نه لاتین نه چینی نه هندی و ژاپنی حتی به خط میخی وچکشی و هم شباهت نداشت

ما که نتوانستیم برنامه را اجرا کنیم  که هیچ !!!! حتی نتوانستیم از آن صفحه کذایی که همچنان به ما زل زده بود خارج شویم مگر با رسیت کردن کامپیوتر خارج شدن از کل برنامه

این بود انشای ما از بازدید نمایشگاه دستاورد های سی ساله انقلاب اسلامی

+ نوشته شده در  87/11/19ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

پسرم توی این سرمای زمستون با زیر پیراهن کنار بخاری خوابیده  اونوقت به جای پتو شعله بخاری را تا اخرین درجه بالا کشیده

اونهم از تابستوناش که  پتو میکشه روی خودش و  جلو کولر روشن می خوابه

+ نوشته شده در  87/11/19ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

بعد از پانزده سال تدریس و پانزده سال تقاضای انتقال بالاخره با انتقال من به منطقه ای که منزلمان در همان محدوده قرارداشت موافقت شد

روز پست بندی در منطقه جدید خوشبختانه امتیازم به حدی بود که بتوانم مدرسه نزدیک محل سکونتمان را انتخاب کنم  مدرسه ای باکمتر از دویست متر فاصله با منزل بگونه ای که گاهی وقتها زنگ راحت به منزل سر میزدم وبرمیگشتم

بعد از دوسال تدریس در آن مدرسه و لذت بردن از ایاب وذهاب راحتی که داشتم پسر آخرینم دوره ابتدایی را تمام کرد و میخواست پا به مقطع راهنمایی بگذارد

اواخر تابستان یکروز  زنگ منزل زده شد در را که باز کردم دونفر که خودشان را مدیر و معاون بهترین مدرسه نمونه منطقه معرفی کردند گفتند با رضایت و تمجید هایی که مدیر مدرسه فعلی شما از تدریس شما کرده اند می خواهیم  شما را به مدرسه نمونه این منطقه ببریم  

در وهله اول به خاطر تفاوت مسافت زیر بار نرفتم اما چون با اصرار مواجه شدم پذیرفتم به این شرط که پسرم نیز در آن مدرسه ثبت نام شود و اونها بلافاصله پذیرفتند

از آنجایی که تعداد زیادی فرزند شهید در آن مدرسه نمونه تحصیل میکردند از پسرم درخواست کردم ساعاتی که داخل مدرسه و بین فرزندان محروم از پدر هستیم مبادا مرا بابا خطاب کند

پسرم نیز از همان اول این نکته را رعایت کرد هرچند اوایل اگر کاری پیش می آمد و می خواست مرا صدا بزند برایش مشکل بود که نگوید بابا اما خوشبختانه بعد از مدتی به این مسئله عادت کرد

+ نوشته شده در  87/11/17ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

خاطرات زیادی از دوران  تدریس در پستوهای ذهنم قرار گرفته که هر از گاهی بنا به مسایل جاری روزانه یک یا چند مورد از اون خاطرات در ذهنم تداعی میشه

از جمله اینکه در چندین سالی که در مدارس شاهد تدریس میکردم در  یکی از همان سال ها که  از خانواده های  شهید و جانباز و مفقود الاثر و اسیر و آزاده دانش آموز داشتیم   یکی از دانش آموزان که فرزند شهید بود بسیار نخبه و محبوب بود به گونه ای که من احساس خطر میکردم نکند مورد حسادت دانش آموزان پخمه و تنبل قرار بگیرد

این دانش آموز که متاسفانه فقط نام خانوادگی اش در ذهنم  مانده حیدری نام داشت

آنچه موجب شده بود این دانش آموز را از همه بیشتر دوست داشته باشم و هیچگاه فراموشش نکنم این بود که در ابعاد مختلفی سرآمد همه دانش آموزان بو د .

 به تعدادی از آن خصلت ها اشاره می کنم

۱- از نظر درسی بسیار عالی بود بطوریکه  در دروسی که با من داشت تماما بیست میگرفت و در پیگیری ها متوجه سدم در دیگر دروس نیز همینگونه است

۲-خطاطی بسیار ماهر بود بگونه ای که  خطش با خط دبیرهنر که یکی از دبیران برجسته آموزس و پرورش بود برابری میکرد

۳- واقعا بهترین فوتبالیست مدرسه بود و یکی از بهترین های تیم فوتبال مدرسه را تشکیل میداد

۴-صوت بسیار زیبایی داشت   همیشه در مسابقات قران برای مدرسه مقام کسب میکرد

۵- دانش آموزی بسیار مودب و متواضع و فروتن و با گذشت بود در حالی که من دیده ام افرادی را که با داشتن یکی از این برجستگی ها دچار تکبر و غرور و خود برتر بینی شده اند

اکنون که حدود دوازده سیزده سال از این مساله میگذرد یکی از آرزوهایم این است که یکبار دیگر این فرد کم نظیر را دوباره ببینم

+ نوشته شده در  87/11/17ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

قبل از انقلاب اسلامی من خودم در زندگی خودم  انقلاب کرده بودم شغلم را رها کرده و شغل دیگری را شروع کرده  شهرم را رها کرده وبه شهر دیگری کوچ کرده بودم و تصمیم داشتم زندگی جدیدی را براین پایه شروع کنم

تا اینکه انقلاب شد و وضعیت اقتصادی ،اجتماعی و سیاسی مردم دچار تغییرات اساسی شد همین امر موجب شد که شغل و زندگی جدیدم را به دست خدا بسپارم و دوباره به شیراز برگردم

شغل نظامی را رها کردم و موقتا شغل آزاد اختیار کردم وبعد از مدت کوتاهی وارد عرصه فرهنگی و شغل مقدس معلمی شدم

معلمی را از دور افتاده ترین روستایی که اون زمان هنوز جزیی از نواحی چندگانه آموزش و پرورش شیراز بود شروع کردم

معلم یک کلاس پنج پایه  یک مدرسه و یک کلاس با حدود ۲۷ دانش آموز هفت که هشت نفرشان  پایه اول و پنج یا شش نفر پایه دوم به سه جهار نفر سوم و خلاصه مجموعا همان عدد تقریبی بیست وهفت نفر میشد

پس از چندسال تدریس تصمیم گرفتم به ادامه  تحصیلات دانشگاهی 

 نخست مدرک کاردانی سپس مدرک  کارشناسی ام را گرفتم

 مطلبی که  جز خاطرات هرساله من است این بود که هرسال در هر مدرسه ای که تدریس می کردم غیرممکن بود که یک جفت دوقلو دانش آموز من نباشه

بعد از گذشت بیش از بیست سال در یکی از سال ها متوجه شدم که امسال دانش آموز دوقلو ندارم

تا اینکه یکروز توی دفتر به یکی از همکارانم که  صمیمیت بیشتری باهم داشتیم قضیه را گفتم و او سریعا پاسخ داد که نه... اشتباه میکنی امسال هم دوقلو داریم

گفتم کدامشان؟؟؟ گفت ترابی ها

گفتم اون که یک نفر بیشتر نیست

گفت نه... یکی دیگرشون توی شیفت مخالف ماست

پدر و مادرشان مصلحت دیدند جدا باشند بهتره

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

یک بعد از ابعاد انقلاب اسلامی که واقعا مرا مجذوب خودش کرده همین جوانان دانشمند ایرانی ماست که برای سربلندی ایران پرچم افتخار ایران را در دست گرفته و   در این صحرای ظلمات چراغ علم و دانش ایرانی را برافروخته اند

کثرت  نخبگان و دانشمندان جوان ایرانی به حدی است که دولت و نظام جمهوری اسلامی ایران قادر به پوشش دادن و حمایت از تمامی آنان نیست 

با  وجودی که هرساله تعدادی از این نخبگان به کشورهای دیگر مهاجرت میکنند و در آن سامان موجب افتخار و سربلندی ایران می شوند تعدادی دیگر  نیز در داخل ایران با تلاش  در رشته های مختلف با دستاوردهای خود موجب سربلندی ما ایرانیان می شوند

یادم میاید قبل از انقلاب فرزند یکی از همسایگان نیاز به عمل تعویض کلیه داشت به علت ناتوانی پزشکان ایران در عمل کلیه درآن زمان ناچار شد فرزندش را برای عمل به کشوری اروپایی ببرد

با وجودی که کلیه فرزند دیگرش را برای تعویض با کلیه فرزند بیمارش در نظر گرفته بودند و نیاز به خرید کلیه نداشتند  بیچاره ناچار شد تمام زندگی اش رابه حراج بگذارد  تا مخارج اعزام وعمل کلیه پسرش را تامین  کند اما امروزه در ایران عمل کلیه که جای خویش دارد عمل قلب به سادگی انجام می پذیرد

امروز  وقتی در اخبار ساعت نه صبح خبر پرتاب ماهواره امید ایران شنیدم وتصاویر آن دیدم  و در خبرگزاری های مختلف اینترنتی نیز  خبر  پرتاپ سفیر امید  را خواندم  به کشورم وسربلندی آن بالیدم

در حالی که بیگانگان کاه خود را کوه و کوه ما را کاه جلوه میدهند  مطمئن هستم این دستاورد  هم همچون دیگر دستاورد های جوانان دانشمندان جوان ما در دیگر رسته ها مورد تحقیر دشمنان و دوستان نادان قرار خواهد گرفت  

+ نوشته شده در  87/11/15ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

چند سالی میشه  که این جمله(( مشکی رنگ عشقه ))  بگوشم آشنا شده اما زیاد روی اون فکر نمی کردم

 تا اینکه  دیروز خبری را مطالعه کردم که تا دقایقی از خودم و این زندگی بیزار شدم و ناخود آگاه

 جمله ی (( مشکی رنگ عشقه )) در ذهنم  تداعی شد و با خودم گفتم وقتی  آخر و عاقبت عشق های این دوره زمانه این چنین سیاه  باشه  واقعا مشکی رنگ عشقه

وقتی یک جوان چنین ناجوانمردانه به عشق خود خیانت می کند و در نهایت بی غیرتی عشق خود را با دست خود در آغوش بیگانه قرار میدهد از خودم  بیزارمیشوم  از اینکه اسم  مرد را با خودم یدک بکشم و این همه نامردی و بیرحمی از افراد همجنس خودم برعلیه زنان را نظاره گر باشم

این هم قسمتی از اون خبر تاسف آور که از  http://tabnak.ir/pages/?cid=35121   گرفتم

 (( با بهروز در خيابان آشنا شدم و او با حرف هاي عاشقانه و احساسي مرا شيفته خودش کرد و در اين پنج سال رابطه صميمانه يي با هم داشتيم و قرار ازدواج گذاشته بوديم تا اينکه دو هفته قبل او به من تلفن زد و با جملات عاشقانه مرا اغفال کرد. بهروز به من گفت تا چه زماني بايد دوستي ما شکل بچگانه داشته باشد. بهتر است من به خانه او بروم تا با هم درباره مسائل مهم زندگي بيشتر صحبت کنيم.

دختر جوان افزود؛ من که به بهروز علاقه مند بودم و به وي اعتماد داشتم نيم ساعت بعد از اين مکالمه، خودم را به خانه بهروز رساندم. در آنجا بود که وي به زور مرا مورد آزار قرار داد و يکي از دوستانش نيز که در خانه پنهان شده بود به من تعرض کرد. آن دو به خواهش هاي من هيچ اعتنايي نکردند. من از نظر روحي به شدت آشفته بودم و بعد از آن روز يک لحظه هم آرامش نداشتم و موضوعي که خشم مرا بيشتر مي کرد اين بود که بهروز ديگر به تلفن هايم جواب نمي داد.

فرحناز در ادامه حرف هايش گفت؛ به شدت افسرده شده بودم. اول به فکر خودکشي افتادم اما بعد پشيمان شدم. حدود ساعت 20 امروز- روز حادثه- يک شيشه اسيد تهيه کردم و به کوچه محل زندگي بهروز رفتم. چند دقيقه يي کشيک کشيدم تا او از خانه بيرون آمد. صدايش کردم، به طرفش رفتم و اسيد را روي سر و صورتش ريختم ))

 آنگاه که  به فرهنگ خیانت ناجونمردانه ای که به دست این به ظاهر مردان نامرد بر روح و پیکر جنس زن وارد میشود  عمیق بیندیشیم   خیلی راحت در مقابل این رذالت ها دچار کمبود  واژه میشویم

 به اشعار خواجه  اهل راز حافظ خوش سخن شیراز  متوسل و متوصل  می شوم

شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش          گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند        بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی              ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم

حافظ آب رخ خود بردرهرسفله مریز      حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

تکرار مکررات بوده  که پسران  با کلمات  فریبنده و دیگر عبارات احساسی  و  وعده ازدواج دختران را فریب داده  مخ دختران را تلیت کرده و پس از بهره مندی  و ارضای شیطانی  آنان را به حال خود رها کرده اند

عباراتی همچون :

 : این روزها جای خالیت را بیشتر احساس میکنم. در خیابان.....تاکسی.....سر کلاس......

.در حافظه موبایلم...... درست قبل از سفر و دقیقا بعد از رسیدن به مقصد............

.ای که هنوز در ترانه هایم هستی......مغرور و دست نیافتنی.....سبز و مهربان....

........................................

باور کن خیلی سعی کردم اما به بودن بی تو  عادت نکردم....دستهای من هنوز هم بوی دستهای تو را میدهد......شبم با چراغ هیچ خورشیدی روشن نمیشود...ساعت دیواری در لحظه رفتن تو متوقف شده....گلدان اطلسی مادرم مدام بهانه ات را  میگیرد.....و نسترن ها هم امسال بهار گل ندادند....

.جوجه مرغ عشق هایم از تخم بیرون نمیایند... درست مثل من که صبح ها دوست ندارم

از تخت بیرون بیایم و به یک روز دیگر بدون دست و صدای تو سلام کنم......

..................................

بی تو زندگی بی معناست، زیرا که  تو  نیمه ی گمشده ام هستی و ...

..............................

" ای نوای صادقانه / ای سکوت جاودانه / ای ترنم ای تبسم / بر لب تنها ترانه / ای چراغ تک ستاره /

 در تن عاشق روانه / خون چکید از بغض هجران / ای هوای عاشقانه "

..........................................

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست  اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگردباز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه راباز هم

 آغوش گرمت را به سویم بگشاباز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده

.بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که من به امید دیدار تو زنده ام

.............................

 

به عشق بگو ديگر هيچ كسي جز تو نمي‌تواند در رويايم بگنجد ... ما بر فراز رودخانه‌هاي زمان پرواز مي‌كنيم و هيچ كسي جز تو از ميان تاريكي‌ها با من سفر نخواهد كرد ...هيچ كس ... جز تو

.......................

و...و...و... تاکی باید  دختران فریب اینگونه سخنان را بخورند ؟؟؟

مقصر این نا دانی و نا آگاهی کیست ؟؟؟

 
+ نوشته شده در  87/11/14ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

خدا رحمت کنه رفتگان و به خاک پیوستگان

هرسال درست یازدهم بهمن سالگرد وفات پدر خدابیامرزمه

اوایل بدون هیچ تردیدی مراسم یادبودی هرچند مختصر سر خاک اون خدا بیامرز می گرفتیم

ما نه نفریم خواهر و برادر  به اضافه مادرم مجموعا ده نفر

هرسال سرسال اون خدابیامرز  چند نفرمان به تناوب غایب هستیم

این اواخر تصمیم گرفته ایم که سالگرد مرده ها را با حضور در خانه زنده ها برگزار کنیم به همین دلیل دیروز که یازدهم بهمن بود من و عیال و بچه هال به خانه مادرم رفتیم

روز خوبی بود هم صله رحم کردیم هم مادر و دو خواهر و بچه های یکی از خواهرام (پوریا . پویان . هستی )را دیدیم پوریا کلاس دوم ابتدایی و پویان اول ابتداییه

بعد از نهار خواهرم گفت امروز باید داییشون بهشون املا بگه ... وای وای از املا نوشتن این دو تا کوپوله پدر آدم را پیش چشممان می آورند تا املا بنویسند

موقع نوشتن املا  یک دستشان به بازی و یک دستشان به املا یک چشمشان به تلوزیون و یک چشمشان به املا

من هم برای این که زودتر دل به املا بدهند و کار رایکسره کنیم  گفتم مسابقه دیکته نویسی

خلاصه سرتان را درد نیاورم دوتا املا من نوشتم و اونا تصحیح کردند یکی یک املا هم اونا نوشتند

موقع املا نوشتن این دوتا اون فسقلی سومی هم با خودش بازی میکرد و پشتک  میزد وسرازیری از بین دوتا پاهاش اینور و اونور را نگاه میکرد حدودا یک سال ونیم سن داره

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

چشم پسرم بزرگم بعد از پانزده شانزده سال چشم گذاشتن روی کتاب و درس خواندن به اندازه نرمال و در حد عادی  ضعیف شده

حال که برای استخدام ... ( عیال صدا می زنه غذا یخ کرد مگه نمیای ...) باقیش اگر وقت بکنم و یادم نرود ..بعدا ...

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی (( سعدی شیرازی))

بیش از یک سال قبل سمیناری پیرامون منطق فازی برگزار شد برای اولین مرتبه بود که اصطلاح منطق فازی به گوشم می رسید

از  یکی از آشنایان نزدیک که در برپایی این کنفرانس به گونه ای شرکت داشت خواستم توضیح و اطلاعاتی در مورد منطق فازی در اختیار من قرار بدهد  طرف با حالتی متکبرانه سخنانی ایراد نمود که معنی آن این بود که فهم این مطلب در حد و اندازه سواد و رشته شما نیست

و اضافه کرد کسی این مطلب را می فهمد که سواد ریاضی و آمار اون هم در سطح بالا داشته باشد و در ادامه بیاناتش جملاتی را در توضیح منطق فازی بلغور نمود اما من متوجه نشدم چه می گوید اما متوجه این امر شدم که این شخص این هنر را ندارد که بتواند مثل یک معلم مطلب را با زبان ساده بیان کند بنا به فرموده لسان الغیب حافظ شیرازی

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند 

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

تا اینکه امروز در اینترنت در جستجوی مطلبی بودم که برحسب اتفاق با مقاله ای روبرو شدم که خیلی ساده و با بیانی شیرین منطق فازی رابرای عموم توضیح داده بود که آن را در ادامه مطلب قرار داده ام

 در اینجا چون مطلبم را بیت زیبایی از غزل سعدی شروع کردم حیفم آمد که ابیات بیشتری از این  غزل زیبا را ننویسم

بسیار ســـــــفر باید تا پخته شود خــــــــامی
صوفی نشـــــــــــود صافی تا درنکشد جامی

گـــــــر پیر مناجاتست ور رند خـــــــــراباتی
هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی

فـــــــردا کـــــه خلایق را دیوان جزا باشـــــد
هـــــــر کس عملی دارد من گوش به انعامی

ای بلبــــــل اگـــــــر نالی من با تو هم آوازم
تو عشـــــق گلی داری من عشق گل اندامی

سروی به لب جویی گــویند چه خوش باشد
آنان که ندیدســـــــتند ســـــروی به لب بامی

روزی تن من بینی قـــــــربان ســـــر کویش
وین عــــید نمی ‌باشد الا به هــــــــــر ایامی

ای در دل ریش من مهــرت چو روان در تن
آخــــــر ز دعاگویی یاد آر به دشــــــــــنامی

باشــد که تو خود روزی از ما خبری پرسی
ور نه که برد هیهات از مــــــا به تو پیغامی

گـــــــر چه شب مشتاقان تاریک بود امـــــا
نومــــــــــید نباید بـود از روشـــــــنی بامی

ســــــــــــعدی به لب دریا دردانه کــجا یابی
در کام نهنگان رو گــــــــــر می ‌طلبی کامی
            ((سعدی علیه الرحمه ))


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/10ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

 غروب یکی از روز های تابستان سال پنجاه و شش بود در یکی از خیابانهای مرکزی شهر شیراز بنام خیابان داریوش که اسم امروزی آن خیابان توحید است مشغول انجام کاری بودم که یک گروه حدودا صد نفره که همگی مرد بودند به صورت ناگهانی در ابتدای شمالی خیابان ظاهر شدند

آنها  با پیمودن کمتر از یک دوم از خیابان با شعارهایی برعلیه رژیم شاهنشاهی   که رنگ و بوی مذهبی داشت همچنین جمله مرگ بر شاه  تقریبا یک سوم خیابان را طی کردند  و با همان سرعتی که جمع شده بودند با همان سرعت هم پراکنده شدند و در انبوه جمعیت عبور کننده در پیاده رو دو طرف خیابان ذوب شدند

غیر منتظره بودن این اتفاق و ذوب شد آنها در بین عابران پیاده شوک خاصی در من بوجود آورده بود از مجموع شعارهایی که دادند تنها کلماتی نظیر الله اکبر و لااله الا الله . ومرگ برشاه  توی ذهنم ماند بیش از اینکه بخواهم بدانم چه گفتند و کجا رفتند می خواستم بدانم سر منشا  این گروه از کجا بود

تمام کسانی که در پیاده رو دو طرف خیابان شاهد این صحنه بودند متعجب و بهت زده راه خود را در پیش گرفتند و رفتند 

 گویا هیچ کس جرات حرف زدن و صحبت و تفسیر این واقعه را نداشت

در حالی که جریان را در ذهنم مرور می کردم  در عالم جوانی روکردم به چند تن از افراد بزگسالی که در نزدیکی های من مشغول عبور و مرور بودند  و پرسیدم قضیه چی بود؟ این ها کی بودند ؟  هیچ کس پاسخی نداد و هر کدام راه خودشان را پیش گرفتند و رفتند

 اولین باورهای من از تشکیل تشکل هماهنگ بر علیه رژیم شاهنشاهی دیدن همین گروه تظاهر کننده بود چون با چشم خودم دیده بودم 

 در عین حال تاویل و تفسیر من این بود که این عده قلیل کجا  می توانند رژیم سازمان یافته تا دندان مسلح شاهنشاهی را تغییر دهند و گمان نمی کردم که همگانی و تعین کننده و تغییر دهنده اوضاع و احوال باشند

 اما سال بعد یعنی سال پنجاه هفت که بنا به دلایل شغلی مدتی در تهران بودم برحسب اتفاق در گذر  و عبور و مروری که در خیابان ها داشتم چند مورد از تظاهرات را عینا شاهد بودم  وقتی سیل عظیم مردم را در تظاهرات دیدم وقتی دیدم تمام فرقه ها و سلیقه ها ریش دار بی ریش  با حجاب بی حجاب کارگر کارمند حتی نظامی  در تظاهرات شرکت دارند متوجه شدم که شاه با مشکل عظیمی مواجه شده 

 شب ها  با تاریک شدن هوا طنین   یکپارچه مردم بر پشت بام ها  با گفتن  مکرر الله و اکبر که با لحنی خاص و رعب انگیز  ادا  میشد آنچنان با نفوذ بود که غیر ممکن بود کسانی که امید به پایداری رزیم داشتند را دچار تزلزل نکند

با وجود مشاهده این همه عظمت در اراده مردم  باز هم افکار پرورش یافته من که ناشی از فرهنگ آموزشی اون دوران بود نمی توانست قدرت وعظمت آمریکا و غرب را نادیده بگیرد و احتمال دهد که رژیم شاه صددرصد سقوط کند

نهایت احتمالی که تصورش می کردیم این بود که  می گفتیم ممکن است سرنوشت محمد رضا شاه همچون پدرش رضا شاه باشد او را ببرند و پسرش را به جای او بنشانند

تا اینکه  یکی دو روز مانده به بیست و دوم بهمن خودم با چشم خودم دیدم که پادگانها تبدیل شده بود به  پارک شهر تمام فرماندهان ارتش شاهنشاهی فرار را برقرار ترجیع داده بودند و مردم عادی درست مثل اینکه در  پارک شهر باشند در محوطه پادگانها رفت و آمد میکردند و هرچه دم دستشان می آمد که قابل برداشتن بود همراه خودشان می بردند

در همان اوضاع و احوال و همان روزها پسر عمو جان همراه دوستانش یک پاسگاه کلانتری تهران را خلع اسلحه کرده بودند و هرکدام مقداری فشنگ و یک قبضه اسلحه  برداشته و با ماشینهای غنیمتی ارتش و پاسگاهها در خیابانها جولان می دادند و از انقلاب محافظت میکردند

 

+ نوشته شده در  87/11/09ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

به نظر شما حدود چهل سال پیش زمانی که هنوز دستگاه فتوکپی به بازار نیامده بود وقتی  نهاد و یا سازمانی  از مراجعه کننده در خواست کپی شناسنامه می کرد مردم چی  می آوردند

اون زمان به جای کپی  از رونوشت استفاده می کردند 

 یادم هست زمانی که برای تحصیل با دوچرخه به دبیرستان می رفتم مجبور شدم گواهینامه دو چرخه بگیرم تا آجان (( پاسبان)) سرچهار راهها جلومان را نگیرند و به جرم نداشتن گواهینامه و یا نداشتن پلاک شهربانی دوچرخه مان را توقیف ویا پنچر کنند

برای گرفتن گواهینامه اولین کاری که باید انجام می دادم تشکیل پرونده بود چون اون سالها هنوز دستگاه فتوکپی به بازار نیامده بود گفتند باید یک رونوشت شناسنامه بیاوری پرسیدم از کجا باید بیاورم ؟ گفتند باید با شناسنامه  به یک محضر (( دفاتر اسناد رسمی )) بروی پول بدهی و رونوشت بگیری .

من هم با شناسنامه به نزدیکترین محضر رفتم و گفتنم رونوشت می خواهم

دفتر دار شناسنامه و مبلغ پنج ریال پول از من گرفت و گفت بنشین تا نوبتت شود

بعد از یکساعت و نیم معطلی و انتظار یارو  فرم چاپ شده ای را برداشت و مشخصات شناسنامه ای مرا در قسمت های مشخصی از آن نوشت و امضا کرد و بدستم داد و گفت برو پیش رییس محضر تا امضایش کند

  با امضای رییس محضر رونوشت را  گرفته و ناراحت از محضر خارج شدم آخه من روزی دو ریال روزانه می گرفتم  بعد از جمع کردن ده روز روزانه توانسته بودم دو تومان جمع آوری کنم برای مخارج گواهینامه که پنج ریال آن رفت برای یک کپی شناسنامه ببخشید رونوشت شناسنامه

+ نوشته شده در  87/11/08ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

انقلاب  اسلامی که پیروز شده بود  از نظر من مردم به نوعی  چند دسته تقسیم می شدند اما درصد های کاملا متفاوت

۱- دسته ای که عاشق حکومت اسلام بودند و تمام وجودشون را در طبق اخلاص گذاشته بودند تا با حمایت از انقلاب اسلامی و امام خمینی به همان آرمانهایی که اسلام  پیش رویشان گذاشته بود برسند به عبارتی به  تکلیف شرعی خودشون عمل میکردند (( اسلام انقلابی ))

۲- دسته ای که علاقه مند به اسلام بودند اما عقیده ای به حکومت اسلامی نداشتند و تردید داشتند در دنیایی که تکنولوژی  و تحول و نواندیشی حرف اول را می زند  حکومت دینی محلی از اعراب داشته باشد و بتواند موفق شود ومعتقد بودند امام خمینی باید انقلاب را به دست افراد تحصیلکرده دانشگاهی بسپارد و خود دورادور  نظاره گر اوضاع باشد خیلی هم که ارفاق می دادند می گفتتند امام خمینی نظارت کننده باشد  (( به تعبیر امام اسلام آمریکایی )) 

۳- دسته ای که  کلا با حکومت دینی مخالف بودند و خواهان حکومتی براساس دمکراسی غرب و نظایر آنها را داشتند

۴- دسته اس که طرفدار حکومت سوسیالیستی کمونیستی شرق بودند

۵- دسته ای که از  همه اش جالب تر بود اونهایی بودند که می گفتند نوعش مهم نیست فقط  به داد مردم برسند

 ۶- بگذزیم از دسته ای که الینه بودند و انتظار بازگشت شاه و حکومت شاهنشاهی را داشتند

جالب اینجا بود که  همه گروههایی که مخالف نوع اول بودند از طرف غرب و شرق  علنی و غیر علنی حمایت می شدند

این ها همه مقدمه ای بود  برای این مطلبی که الان می خواهم  بنویسم و اینکه  خاله ای داشتم که تا ده دوازده سال بعد از انقلاب زنده بود وسپس بر اثر کهولت سن به رحمت خدا رفت خدا بیامرز خیلی سعی و نظارت داشت که اصول دین و فروع دین را یاد بگیریم ویه نماز و خمس و زکات و شرع پایبند باشیم شب و روز کارش دعا و نماز و روزه و مسجد و عبادت بود

 با توجه به اینکه در همان اوایل پیروزی انقلاب  مردم عادی برای اینکه بفهمند اطرافیانشان طرفدار انقلاب اسلامی هستند و یا طرفدار شاه  رسم شده بود که  به شوخی و جدی از همدیگر بپرسند شاهی هستی یا خمینی  

یکروز که خاله مذکور مهمان ما بود همینطور که دور هم نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم یکی از بچه ها از خاله پرسید خاله جون بگو ببینیم شاهی هستی یا خمینی ؟؟

خاله هم با صداقتی همراه با صمیمیت و سادگی جواب داد : چند روز پیش هم یک جایی از من همین سوال را پرسیدند و من جواب دادم من نه شاهی هستم نه خمینی بلکه ساواکی هستم که ناگهان همه ما زدیم زیر خنده

آخه اون منظورش این بود که بگوید سوای این دوگروه هستم یعنی بی طرف هستم  وفکر می کرد که ساواک یعنی بی طرف  تا اینکه برایش توضیح دادیم که ساواک  سازمان مخوف شکنجه گر  بی رحم  و حامی شاه بوده

 

+ نوشته شده در  87/11/07ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

بگو :مرگ برشاه

قبل از پیروزی انقلاب اسلامی من یکی که به هیچ عنوان فکر نمی کردم اون تظاهرات و اعتصابها بتوانند ریشه رژیم شاهنشاهی پهلوی را از جا  بکنند

 آخه شاه و خاندانش دربست نوکر آمریکا و انگلیس و کشورهای زورگو و غارتگر بودند و تمام منابع و ثروت  ایران دربست در اختیارشان بود  اصلا ایران شده بود یک استان ویا یک ایالت برای غربی ها و یک  پادگان نظامی برای غرب

 با این حساب با خودم می گفتم :مگر اونها به این راحتی منافع خودشون را توی خطر می اندازند

 تمام اختیارات ارتش شاهنشاهی در ید قدرت آمریکایی ها بود یادمه یک بنده خدایی که به عنوان همافر در نیروی هوایی خدمت می کرد می گفت وجود ما در ارتش دقیقا مثل یک شاگرد مکانیک است زیرا بدون اجازه مستشاران آمریکایی اجازه هیچ کاری را نداریم و خودش اضافه میکرد بابا این چه حرفیه که میزنم وقتی وزیر و نخست وزیر شاه بدون اجازه غربی ها جرئت انجام هیچ کاری را ندارند تکلیف ماها روشنه

در روزهای اوج انقلاب یکروز من پسر عمویم  توی یکی از خیابان های تهران قدم زنان به طرف خانه عمو در حرکت و در حال صحبت بودیم در ادامه حرف و صحبتمون  به پسرعمو گفتم : هیچ کسی نمی تونه شاه را از جایش تکان بدهد  بالاخره شاه با کمک نیروهای غربی پدر این ملت را در میآورند

پسر عمو لبخند زنان گفت نه بابا این جور هم که فکر میکنی نیست در همین حین داشتیم از کنار   چند کودک خردسال تقریبا چهار پنج ساله که توی پیاده رو مشغول بازی بودند عبور میکردیم  که ناگهان پسرعمویم روبه طرف بچه ها کرد و  کف پای راستش را محکم بزمین زد ومحکم گفت بگو!!!!

یکدفعه بچه ها با هم گفتند : مرگ برشاه  بحثمون را فراموش کردیم و هردو از سرعت عمل بچه ها لذت بردیم و خندیدیم  درست مثل اینکه از قبل با اون بچه ها  هماهنگی کرده باشیم

 آخه یکی از شعارهایی که مردم در تظاهرات و راهپیمایی ها بکار می بردند این بود که یک گروه از مردم میگفتند بگو !!!!! بقیه باهم و مجکم جواب میدادند : مرگ برشاه  و بعد از چنین بار تکرار آنوقت همگی باهم میگفتند بگو مرگ برشاه  بگو مرگ برشاه

+ نوشته شده در  87/11/06ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

همانگونه که قبلا گفتم چیزی حدود بیست سال از عمرم در زمان رژیم گذشته یعنی نظام سلطنتی پهلوی و شاهنشاهی محمد رضا شاه پهلوی گذشت بطوریکه دیپلم من مهر و امضای رژیم شاهنشاهی داشت

بعد از گرفتن دیپلم یکی دوسال در زمان همان رژیم شاهنشاهی پشت کنکوری بودم بعد از اینکه از ورود به دانشگاه مایوس و نا امید شدم  در صدد پیدا کردن شغل برآمدم نخست چند شغل آزاد را آزمایش کردم که به مزاقم خوش نیامد

 به توصیه و تعاریف  یکی از آشنایان که بعدها در جنگ تحمیلی شهید شد   راهی هوانیروز شدم  پس از گذراندن آزمایش های بدنی و پزشگی گوناگون پذیرفته شدم و می بایست شش ماه دوره آموزشی در پادگان صفر یک تهران پشت سر بگذاریم سپس مدت یکسال و نیم دوره تخصصی به اصفهان برویم

خاطرات زیادی از این دوره دارم که یکی از این خاطرات این بود که در گروهان ما فردی همدوره ما بود که صورت و چشمانش خیلی شبیه به  هویدا بود  خیلی زود متو جه شدم که نام خانوادگی اش هم هویدا است

واین برای من خیلی جالب بود و کنجکاو شدم تا بپرسم آیا نسبتی به  هویدا هم دارد یا نه اما چون هنوز بچه ها با هم کاملا آشنا و صمیمی نشده  بودیم موقعیت مناسب نبود تا وارد زندگی خصوصی هم شویم

تا اینکه یکروز از  یک فرصت کوتا استفاده کردم و کنجکاوی خودم را از اینکه او  چه رابطه ای با هویدا نخست وزیر شاه دارد را پرسیدم و او هم مختصر و کوتاه گفت که مستقیما نسب از خانواده هویدا دارد فقط همین

تا اینکه یکی دیگر از دوستان به من گفت گویا هویدا زنان متعددی داشته و این آقا پسر فرزند یکی از زنان هویداست   

+ نوشته شده در  87/11/03ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

چیزی حدودبیست سال از عمرم در زمان رژیم گذشته یعنی نظام سلطنتی پهلوی و شاهنشاهی محمد رضا شاه پهلوی گذشت خاطرات بسیاری از آن زمان دارم که هر از گاهی بنا به مسایلی که پیش می آید گوشه ای از آن خاطرات در ذهنم تداعی می شود

زمانی که تقریبا سال های آخر دبیرستان را پشت سر می گذاشتیم  با تعدادی اندک از افراد  دانشگاهی تحصیلکرده آشنا شدم  که تنفر شدیدی نسبت به شاه و خاندانش داشتند  تنها چیزی که مانع میشد دست به اقدامی علنی نزنند ترس از ساواک و احساس خفقانی بود که رژیم بوجود آورده بود

یکروز همراه  یکی از همکلاسی هایم با یکی از همین گونه افراد که گویا سالهای آخر دانشگاه را پشت سر می گذاشت هم صحبت شدیم  

قدم زنان به صحبت هایش گوش می دادیم ازآنجایی که آن روزگار تعداد  افراد تحصیلکرده دانشگاهی  نسبت به امروزه  بسیار  اندک بود صحبت های این شخص بر روی ما خیلی اثر گذار بود

این شخص تحصیلکرده دانشگاهی در ضمن حرفهایش  که مبتنی بر انتقاد از خاندان سلطنتی بود  به مطلبی که در نشریه ای  چاپ شده بود و شاه را پدر ملت نامیده بود اشاره کرد و انتقاد سختی ایراد نمود از انتقاداتش که عمدتا به سرسپردگی و بی ارادگی شاه مربوط بود تنها چیزی که خیلی خوب به یادم مانده این بیت شعر بود که :

پدر ملت ایران اگر این بی پدر است  

به چنین ملت و روح پدرش باید رید

 

    

+ نوشته شده در  87/11/03ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

پسرم خطاب به مادر زنم میگه : آخه شما روی چه حسابی وبه چه جراتی  دخترتون را به بابام دادید

دخترتون را داده اید به یک آدم بی فکر تنبل بی عرضه بی خاصیتی که توی عمرش هیچ کار مثبتی انجام نداده

خوشبختانه مادر زنم جواب قشنگی به او داد

مادر زنم در جواب به او گفت : والله حقیقتا هم ما خر شدیم دخترمون را به بابات دادیم و هم بابات خر شد دخترمون را گرفت

 

 

+ نوشته شده در  87/09/10ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

گفت : اگر هنگام خواندن نماز  اذان بگویی یک صف از فرشتگان خداوند پشت سرت به نماز می ایستند

واگر هم اذان  و هم اقامه  بگویی  دو صف از فرشتگان خداوند پشت سرت به نماز می ایستند

گفتم : خداوندا بهتر نیست  اذان و اقامه نگوییم تا آن فرشتگان به کمک مردم ستم دیده فلسطین

 و گرسنگان آفریقا  بروند

+ نوشته شده در  87/04/22ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  | 

 

صداش کردم و گفتم دفتر تمریناتت را بیار  ببینم  .

با کندی کیفش را باز کرد و دفترش را بیرون آورد و  آهسته آهسته  به طرف من آمد .

دفتر را برگ زدم  متوجه شدم تمریناتش را ننوشته .

با لحنی صمیمانه و گلایه آمیز گفتم  چرا ؟؟؟ تمریناتت را ننوشتی ؟

دلش نمی خواست پاسخ بدهد . بغض آلود به من نگاه می کرد

دوباره تکرار کردم  چرا؟؟؟

نا گهان بغضش ترکید . در حالیکه چشم در چشم من داشت و اشک در گوشه ی چشمش جمع شده

بود  معترضانه اما مودبانه و معصومانه گفت : دیشب برای مادرم خواستگار اومده بود اگر شما جای من

بودید و برای مادرتون خواستگار اومده بود می توانستید تمرین بنویسید !!!!!!

به سختی لبخند خود را پنهان کردم  و  صمیمانه گفتم اشکالی ندارد اگر دوست داشتی  زنگ تفریح

درباره اش صحبت می کنیم . لبخند زنان دفترش را گرفت و تشکر کرد و نشست .

 

+ نوشته شده در  86/12/07ساعت   توسط میم . پور . روزنگار  |